روز دوم کار توی شرکتی که تو کارمندش هستی ، هنوز ظهر نشده که میفهمم من و مدیران شرکت به درد کار کردن با هم نمیخوریم .
وقت خداحافظی ، مدیر فروش میگه دم در منتظر میشه که پیش از رفتن حتما ببیندم .
از در بیرون میرم و میبینم نیست . تا دم در برج میرم و میبینم نیست . برمیگردم بالا و نیم طبقه هم بالاتر میرم میبینم نیست . حوصلهاش رو ندارم چون بیش از اندازه حرف میزنه اما رفتن بدون دیدنش رو بیادبی میدونم . نهایتا به این نتیجه میرسم که بعدا تلفن کنم و بگم پیداتون نکردم .
میپیچم توی فرعی کنار برج که ماشین رو کمی جلوتر پارک کردهام . مدیر فروش و تو ایستادهاید توی سایهی تابلوی بانک تجارت و مدیر فروش سیگار میکشه و بیوقفه حرف میزنه .
میایستم و مدیر فروش با کت و شلوار و کراوات و موهای سفید و سبیل سیاه به دقت اصلاح شدهی نوکتابداده بابت سیگار بدبوی مزخرفش عذر میخواد و میگه فقط وقتی عصبی میشه سیگار میکشه و امروز از رفتن من عصبی و ناراحت شده و غیره .
تو روی پای چپ تکیه کردهای و کیف بزرگت رو با دست راست گرفتهای و با لبخند به ما نگاه میکنی .
نگاهت میکنم و میبینم که عجیب شبیه سامی هستی منهای چشمهای رنگی زیباش و فکر میکنم تو چشمهای تیره و پوست بدرنگی داری و سامی وقتی بزرگ بشه از تو زیباتر خواهد شد و تو زیادی لاغری و سامی وقتی بزرگ بشه از تو خوشهیکلتر خواهد شد و تو لباسهات رو بیسلیقه انتخاب کردهای و سامی وقتی بزرگ بشه از تو شیکپوشتر خواهد شد و از تجسم سامی بیست و چند ساله توی دلم قند آب میشه و بهت لبخند میزنم و میپرسم ” شما چرا بیرونید ؟ جایی میرید ؟ ”
به لبخند من جواب میدی و میگی ” اخراجم کردند ”
مدیر فروش یکنفس حرف میزنه که قراره در شرکتی بسیار بزرگ و معتبر قائممقام مدیرعامل بشه و ما عزیزانش هستیم و ما رو با خودش خواهد برد و ما لیاقت داریم که ماهی دو میلیون تومن حقوق بگیریم و اینها آدمهای کلاهبرداری هستند و من چه خوب کردم نموندم و تو نگران نباش چون چیز مهمی رو از دست ندادهای و ما آیندهی درخشانی خواهیم داشت و باید دائم با ایشون در تماس باشیم و غیره .
در فرصتی که بین وراجیهای بیپایانش پیدا میشه میگم که دائم بهش زنگ خواهم زد و خداحافظی میکنم و رو میکنم به تو که بسیار درهمریخته به نظر میرسی و میگم ” من تا نیایش میرم ، اگه مسیرتون هست برسونمتون ”
کم و بیش انتظار دارم که پیشنهادم رو رد کنی . فورا میگی که بله ، حتما با من میآیی و فقط باید یک سوال خصوصی از مدیر فروش بپرسی ، بهت میگم که ماشین کمی جلوتره و منتظرت خواهم موند .
هنوز قفل فرمون رو باز نکردهام که میرسی . همین که مینشینی از ولنگار نشستنت میفهمم که یا از خانوادهی سطح پایینی هستی ، یا فکر کردهای من چون از تو خوشم آمده بهت لبخند زدهام و پیشنهاد رسوندنت رو دادهام . ازت میپرسم مسیرت کجاست و تو میگی ” خونهمون که شرق تهرانه ، با شما تا شهرک غرب میام و بعد با خطی برمیگردم ” . توی دلم آواز میخونم : منو نشناختی .. نه .. منو نشناختی .. و پیش از این که صدایی بشنوی و پرروتر بشی ضبط ماشین رو خاموش میکنم و بهت میگم من شهرک غرب نمیرم و فکر میکنم اگه پارکوی پیاده شی راحتتر باشی ، و تو میگی ” نه ، تا همون شهرک غرب میام ، از اونجا راحتتره ” و من توی دلم میگم وقتی توی این آفتاب سر ظهر وسط بزرگراه پیادهات کردم حالت جا میاد .
ازم میپرسی چرا نموندم و دارم برات دلایلم رو میگم ، که تجربهی سالها کار به من ثابت کرده شرکت خانوادگی جای کار کردن نیست و جایی که رییس هیات مدیره شوهر مدیرعامله و مدیر بازرگانی پسرشون و مدیر فنی عروسشون ، قوانین هر روز بر اساس رابطهی اینها تغییر خواهد کرد و بسته به این که کدومشون با کدومشون دعوا کردهاند ، تبعاتی که کارمندها تحمل میکنند کم و زیاد خواهد شد . بهت میگم که حتا در همین یک روز و نیم ، نتونستهاند سر قرارهایی که موقع مصاحبه گذاشتهایم بمونند و شرایط من رو که پذیرفته بودند رعایت نکردهاند . بهت میگم دیشب با همسرم کلی سر این موضوع خندیدهایم که خانم مدیرعامل وسط راهروی شرکت به مدیر فنی که عروسشه گفته ” تو فقط راه برو و بخور ، یک وقت کار نکنیها … ” و تو میگی ” پس شما شوهر هم دارید … ”
توی دلم میگم تو با خودت چه فکری کردی ابلهجان ، و بدون توجه به حرفت دوباره سخنرانی در زمینههای کاری رو شروع میکنم و برات از ساعت کاری میگم که باید 44 ساعت در هفته باشه و اینها خیلی راحت به بهانهی ساعت ناهار 50 ساعت از کارمندها کار میکشند در حالی که حتا ناهارخوری ندارند و همه پشت میزهاشون ناهار میخورند و این قطعا بیش از ده دقیقه طول نمیکشه و من به هیچ عنوان نمیتونم پنجشنبهها کار کنم چون پنجشنبهها مهد دخترم تعطیله و من هم کلی کار اداری و بانکی دارم که باید انجام بدم و تو میگی ” عجب ، شما بچه هم دارید ؟؟؟ ”
این بار سوال کردهای و بهت پاسخ مثبت میدم و تو لم میدی و شروع میکنی به صحبت که توی یک شرکت بزرگ و عالی که در زمینهی کاریاش در خاور میانه تک بوده دو سال کارشناس فروش بودهای و حقوقت دویست هزار تومن بوده و ناهار هم داشتهاید و پنجشنبه هم تعطیل بودهاید و وقتی استعفا دادهای بهت گفتهاند اگه بمونی 50 تومن به حقوقت اضافه میکنند و تو نموندهای . حساب میکنم شش سال و دوازده سال مدرسه و چهار سال دانشگاه و دو سال سابقهی کار ، میشه بیست و چهار سال و فکر میکنم آیا سربازی رفتهای یا نه و فکر میکنم به قیافهات نمیاد و فکر میکنم من در بیست و چهار سالگی چهقدر عاقلتر از تو بودم و چهقدر زندگی کرده بودم و باز گوش میدم به حرفت که داری میگی اینجا که کار گرفتهای باز حقوقت دویست هزار تومن بوده اما بدون ناهار و بدون تعطیلی پنجشنبه و میزنی توی پیشونیات که ” تازه دیشب مامانم برام ظرف غذا خریده ، چه جوری برم بگم اخراج شدم ؟ ”
از این همه کودکیات خندهام میگیره و بهت میگم خب بگو خودم اومدم بیرون ، و بهت میگم که حالا با دو سال سابقهی کار میتونی حقوق بیشتری درخواست کنی و این قدر از بالا بهت نگاه میکنم تا بالاخره میفهمی تو کجایی و من کجا و کمی خودت رو جمع و جور میکنی .
به پارکوی که میرسیم تقریبا میزنم کنار و دوباره بهت میگم من شهرک غرب نمیرم و بهتره که همینجا پیاده شی و تو باز معتقدی که از شهرک غرب راحتتری چون اونجا ماشین خطی هست .
توی چمران میگی که یادت رفته تلفن مدیر فروش رو بگیری و بهت میگم که من شمارهاش رو دارم و بهت خواهم داد اما بهش اعتماد نکن چون حرفهاش پایه و اساسی نداره و چرت و پرته . با حرارت ازش دفاع میکنی و میگی که او به زودی در شرکتی بسیار بزرگ و معتبر قائممقام مدیرعامل خواهد شد و این موقعیت شغلی رو نباید از دست بدیم و باید حتما باهاش در تماس باشیم تا این شغل نون و آبدار با دو میلیون تومن حقوق رو بگیریم ، اگرچه با توجه به این که تمام امور این شرکت حول محور مدیر فروش میچرخه بعیده که بگذارند از این جا بره .
بهت میگم من بعد از این همه سال کار کردن اگر آدمها رو نشناسم باید برم بمیرم و شاهدم این که مگه تو رو خودش تایید و استخدام نکرده و قبولت نداره و عزیزش نیستی و بالیاقت و همه چیز تموم نبودی ؟ اگه همهی مدیران شرکت گوش به فرمان ایشون ایستادهاند چرا تو اخراج شدی ؟
بهت نمیگم که مدیر فروش این توهم رو داره که توی اتاقش دوربین کار گذاشتهاند و تلفنهاش رو هم ضبط میکنند . بهت نمیگم که مدیر فروش دوربین کار گذاشته شده در کولر اتاقش رو به من نشون داد و من توی اینترنت جستوجو کردم و دیدم که تمام کولرهای اون کارخونه که تحت همین نام و شمارهی مدل طبقهبندی شدهاند همون دایرهی کوچک شیشهای رو روی بدنهشون دارند . بهت نمیگم که مدیر فروش در اولین روز کاری من برام تعریف کرد که چندی پیش دختری در اونجا کار میکرده و یک بار کیفش رو با در باز توی اتاق آقای مدیر فروش جا گذاشته و وقتی مدیر فروش رفته کیفش رو برداره و ببره بهش بده دیده که مایوی دختره درست روی وسایل کیفشه . بهت نمیگم که مدیر فروش با موهای سفیدش فکر میکرد دختره این کار رو کرده تا او رو از راه به در ببره . بهت نمیگم که مدیر فروش در اولین روز کاری من و دومین دیدارم با او ، در ادامهی همین ماجرا و در تایید خودش گفت ” خاک بر سر مردی که با دیدن یک شورت و کرست از راه به در بشه ، مردک بیچاره مگه خواهر و مادر خودت شورت و کرست نمیپوشند … ”
بهت هیچی نمیگم و میگذارم تو هم در توهم فوقالعاده بودن مدیر فروش و حقوق دو میلیون تومنی آیندهات بمونی .
ولنجک رو رد کردهایم که میگی حیف که تمام مصاحبههات رو نرفتهای و سررسیدت رو ورق میزنی و میگی امروز عصر میتونی جایی در میدون توحید بری مصاحبهی کاری بدی و از من میپرسی بری یا نه و من که دیگه از ولو بودن تو توی ماشینم حالم به هم میخوره بهت نمیگم که هیچ آدم احمقی از شرق تهران نمیاد میدون توحید کار کنه و روزی چهار ساعت در راه باشه .
کمی مونده به خروجی نیایش تصمیمت برای رفتن قطعی میشه و از من میپرسی ” چهطور میتونم برم میدون توحید ؟ از شهرک غرب خطی برای میدون توحید هست ؟ ”
برای هزارمین بار بهت میگم من شهرک غرب نمیرم . شاید تو فکر میکنی بزرگراه نیایش مستقیم به میدون صنعت میرسه . یا شاید فکر میکنی همهی راهها به شهرک غرب ختم میشه . بهت میگم از همین چمران صاف با یک تاکسی میرسی به میدون توحید اما من دیگه به خروجی نیایش رسیدهام و نه میتونم سر خروجی بایستم و تو رو پیاده کنم ، نه میتونم وقتی پیچیدم توی رمپ بایستم ، نه میتونم برم بعد از خروجی بایستم و سپس با استفاه از دنده عقب برگردم و برم توی خروجی نیایش . بهت میگم باید زودتر میگفتی .. میگی مهم نیست و راحت از روی پل پیاده برمیگردی تا … حالا وسط پل ولایت هستیم و تو با دیدن طول پل و آفتاب سر ظهر حرفت رو نیمهکاره میگذاری و چشم میدوزی به پل ولایت که انگار تا حالا ندیدهایاش و من توی دلم میخندم .
اولین جایی که میتونم کنار میزنم . برای تو که حاضر نیستی بری حقوق این مدت کار کردنت رو درخواست کنی و میگی نمیارزه ، با ماشین حساب موبایلم طلبت رو حساب میکنم . چشمهات گرد میشه و میگی من همین فردا صبح میرم حقوقم رو میگیرم . بهت نمیگم که به نظر من زیاد شانسی نداری . شمارهی مدیر فروش رو بهت میدم . شمارهی خودت رو به من میدی که دائم با تو و مدیر فروش در تماس باشم تا در موقعیت شغلی آیندهمون بهتر با هم کار کنیم . شمارهات رو روی همون کاغذ زیر شمارهی مدیر فروش مینویسم و فامیلیات به خندهام میاندازه و توی دلم میگم باش تا بهت زنگ بزنم . بالاخره پیاده میشی که بری میدون توحید مصاحبه . بالاخره با من نمیآی شهرک غرب !!
راه که میافتم کاغذ شمارهها رو مچاله میکنم و میاندازم توی نایلون آشغال زیر پام .
دقیقهای بعد از رفتنت ، دیگه در زندگی من جایی نداری . فکر میکنم کاش وسواس آشغال نریختن توی خیابون رو نداشتم و میتونستم مثل فیلمها کاغذ رو پاره کنم و خردههاش رو از پنجرهی ماشین در باد رها کنم … شاید حتا جلوی چشمهای تو ، که این قدر کودکی .