نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 26 ژانویه, 2009

بهانه جویی

می‌شه امروز « نه راز زنانی که هر چه می‌خواهند به دست می‌آورند » نداشته باشیم ؟ می‌شه ؟ هان ؟

در این مدت فرصت نکردم برای امروز تایپ کنم ، الان هم هیییییییییییچ حسش نیست . یعنی حسش می‌تونست باشه اگه قهرمان دور کامپیوتر رو به شیوه‌ی خودش جمع و جور نکرده بود . شیوه‌ی خودش یعنی این که هر چیز مربوط به قهرمان ( عینک ، یادداشت ، دی‌وی‌دی بک‌آپ ، کاغذ A4 ، قلم و … ) جاش جلوی کامپیوتر هست و هر چیز مربوط به من ( فلش مموری ، کتاب نه راز ، تقویم ، ماوس پد ارگونومیک ، عکس‌هایی که باید اسکن بشن و … ) جاش جلوی کامپیوتر نیست .

از همه بدتر این که ناهارمون آماده است ، یعنی از دیروز یک عالمه غذا مونده ، و من هیچ بهانه‌ای برای موندن در خونه وانجام ندادن لیست بلندبالای کارهای شخصی و خانوادگی که قراره پی‌گیری کنم ، ندارم . آفتاب هم که هست ، کسی هم قرار نیست بیاد پیشم ، خوابم هم نمی‌آد ، کسی یک بهانه‌ی آماده نداره ؟

اگه لازمه ، توضیح بدم که بهانه رو برای خودم می‌خوام ، چون کسی به من نمی‌گه چرا این کارها رو نکرده‌ای ، حتا اگه بهانه‌ی اعلام‌شده‌ام فقط « حوصله نداشتم » باشه . اما خودم خودم رو دعوا می‌کنم اگه باز بی‌دلیل هیچ کاری انجام ندم و فعلا بهانه‌ای دستم نیست . می‌شه یکی یک بهانه بده دستم ؟



نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 24 ژانویه, 2009

لاستیدیم ، لاستیدنی …

یعنی ما اپیزود یک و دوی سیزن پنج لاست رو دیدیم . یعنی ای جی‌جی‌آبرامز و گروه نویسندگان ، من به شماها چی بگم ؟ یعنی مغز شماها از چی ساخته شده که می‌تونین مغز ماها رو این جوری بگذارین توی بشقاب و قاچ‌قاچ بخورینش ؟ یعنی چه جوری من به شماها بگم که چه جوری دی‌شب من و قهرمان جلوی تصاویر میخ‌کوب شدیم ؟ یعنی من چه جوری به شماها بگم که برای اولین بار در زندگی فهمیدم چرا در طول دوران تحصیلی‌ام اون همه فیزیک خونده‌ام ؟

یعنی سی و چهار سال عمر بر من گذشت و در این مدت هرگز نفهمیده بودم چرا باید بدونم نیروی کوریولیس چیه ، چرا باید عملکرد بادهای آلیزه و کنترآلیزه رو بدونم ، چرا باید بدونم پاندول فوکو چه کار می‌کنه ، چرا باید یادم باشه که پاندول فوکو از سقف معبد پانتئون آویزون بوده ، چرا باید فیزیک و فیزیک مکانیک و فیزیک الکتریسیته و فیزیک معناطیس بخونم . آیا همه‌ی این‌ها در همه‌ی این سال‌ها برای این وارد مغز من شده بودند که دی‌شب با دیدن آغاز تکان‌دهنده‌ی سیزن پنج لاست میخ‌کوب بشم ؟

بی‌نظیر بود ، از همه‌ی سیزن‌های دیگه هم شاید به‌تر ..

قاعدتا کسی که لاست می‌بینه دیگه از دیدن هیچ چیز در این سریال نفس‌گیر تعجب نمی‌کنه ، اما معلق شدن جزیره در زمان ، که قاعدتا بر اساس فلسفه‌ی فیزیک معلق شدن در مکان رو هم به دنبال داره ، داستان رو به سمت و سویی می‌بره که واقعا / به قول کارآگاه پوآرو / مجبور به استفاده از سلول‌های خاکستری مغزمون خواهیم شد . دی‌شب من و قهرمان یک‌جورهایی کل دانسته‌های فیزیک و ریاضی‌مون رو با هم دوره کردیم تا بتونیم حدس بزنیم برای جزیره چه اتفاقی داره می‌افته ، یک عالمه از فورمول‌هایی رو به یاد آوردیم که دیگه مطمئن شده بودم تا آخر عمرم به یادشون نخواهم افتاد ، مثل شتاب زاویه‌ای زمین در حرکت دورانی‌اش که امگا نامیده می‌شد و این که شتاب در حرکت دورانی دیگه خطی نیست و به دو مولفه تجزیه می‌شه و این که حرکت باعث ایجاد نسبیت و نسبیت باعث ایجاد زمان می‌شه و هزار هزار نکته‌ی فرعی دیگه ، مثلا این که پارسال آزمایش فوکو دهمین آزمایش علمی برتر جهان شناخته شد و این لعنتی‌های لاست‌ساز چه راحت از همه‌ی این‌ها بهره می‌برند تا با دقیق‌ترین اصول علمی ، غیرممکن‌ترین اتفاقات رو جلوی روی ما بگذارند و مو هم لای درز اون حوادث نره .

و ما لاستیدیم ، لاستیدنی .

دیگه اگر برای لاست آیه هم نازل بشه تعجب نمی‌کنم .

.

.

.

.

.

پ.ن.١. دوستان ، من درباره‌ی سیزن ۵ حرف می‌زنم‌ها ، همین که پخشش ٢١ ژانویه ٢٠٠٩ (سه روز پیش ) شروع شد ، نه اون چهار سیزن قبلی که روی دی‌وی‌دی همه‌جا هست .

پ..ن.٢. با سپاس بسیار ویژه از سولماز و آلوچه‌خانوم .

پ.ن.٣. فعل “لاستیدن” اختراع مانلی دختر نازنین دکتر هومن نازنین است .

نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 30 آوریل, 2008

مانعی برای پیش‌رفت

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه‌ی بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود : « دی‌روز فردى که مانع پیش‌رفت شما در این اداره بود درگذشت . شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم . »

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از هم‌کارانشان ناراحت مى‌شدند اما پس از مدتى کنج‌کاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیش‌رفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است .

این کنج‌کاوى ، تقریبا تمام کارمندان را ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند . رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت . همه پیش خود فکر مى‌کردند : « این فرد چه کسى بود که مانع پیش‌رفت ما در اداره بود ؟ به هر حال خوب شد که مرد ! »

کارمندان در صفى قرار گرفتند . یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد . آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد ، تصویر خود را مى‌دید . نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود :

« تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما . شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید . شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها ، تصورات و موفقیت‌هایتان اثرگذار باشید . شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید .

زندگى شما وقتى که رییستان ، دوستانتان ، والدینتان ، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند ، دست‌خوش تغییر نمى‌شود ، زندگى شما تنها وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید ، باورهاى محدود کننده‌ی خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسؤول زندگى خودتان هستید .

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید ، رابطه با خودتان است .

خودتان را امتحان کنید . مواظب خودتان باشید . از مشکلات ، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید . خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید . دنیا مثل آینه است و انعکاس افکارى را که فرد قویا به آن‌ها اعتقاد دارد ، به او باز مى‌گرداند . تفاوت‌ها در روش نگاه‌کردن به زندگى است . » 

 

 

 

پ.ن. این متن با ای‌میل به دستم رسیده و نمی‌دونم نویسنده‌اش کیه .

 

نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 29 آوریل, 2008

ضد حال

امیر می‌گه « … درست مثل مزاحم تلفنی .. وقتی مزاحم تلفنی داری چی کار می‌کنی ؟ فحش می‌دی که طرف حال کنه و دوباره زنگ بزنه ؟ یا گوشی رو می‌گذاری و تلفن رو قطع می‌کنی تا ضد حال بخوره ؟ »

چند روزه داره به حرفش فکر می‌کنم .

آره . گوشی رو می‌گذارم و تلفن رو قطع می‌کنم .

گوشی رو می‌گذارم .    

نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 28 آوریل, 2008

برای 5 مخاطب خاص !!

این پیام‌ها خصوصی و مثلا فوری است که با تاخیر سی ساعته انتشار می‌یابد :  

 

- چابهار همیشه بهار ، من موافقم ، شماره‌ات رو بگذار .

- گلپر جان ، شنیدم چهارشنبه می‌ری شیراز ، من و مبی و بلفی یک زحمت برات داریم ، چه جوری بیابمت ؟

- لیلا جان ، گوشی‌ام ایراد پیدا کرده ، لطف کن به خونه زنگ بزن .

- زن کامل مادر عاقل ، گوشی‌ام ایراد داره و من نه اس‌ام‌اس می‌گیرم و نه شماره‌ها رو دارم که زنگ بزنم . پیغامت رو خوندم و کلی حرف باهات دارم ، از بلفی شماره‌ی خونه رو بگیر و زنگ بزن . 

 

 

 

 

 

این رو هم بگم و برم : عطیه پارازیت‌چی که نوشتی « من هم نمی‌فهمم چرا قیمت مصرف‌کننده رو نوشتی 3300 و بعد قیمت خرید رو نوشتی 500 !!! » ، عزیزم توی ایران یک مسخره‌بازیی هست به اسم ریال و تومن ، که به اندازه‌ی یک صفر ناقابل با هم فرق داره . توجه بفرمایید ، بنده نوشتم « من نمی‌فهمم چرا باید پودر ماشین لباس‌شویی رو که روش نوشته شده « قیمت برای مصرف کننده 3300 ریال » بخرم 500 تومن . » فهمیدی مادر ؟    

نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 27 آوریل, 2008

ساروی‌کیجای نفهم

من نمی‌فهمم .

من خیلی چیزها رو نمی‌فهمم .

من نمی‌فهمم چرا وقتی توی بزر‌گ‌راهی که حداکثر سرعت مجازش 80 است دارم با سرعت 120 می‌رم یکی می‌آد پشت سرم چراغ می‌ده که لاک‌پشت .. جوجه .. الاغ .. برو کنار بذار باد بیاد ..  

من نمی‌فهمم چرا همه به هم توهین می‌کنند و این شده یک امر بسیار عادی در جامعه .

من نمی‌فمم چرا وقتی چاله‌های خیابون رو صاف می‌کنند جاش تپه درست می‌شه .

من نمی‌فهمم چرا وقتی با سرعت 120 می‌رم سمت راست و خودم رو لای دو تا ماشین جا می‌کنم اونی که چراغ می‌داده حتا یک تک‌بوق تشکر هم نمی‌زنه .

من نمی‌فهمم چرا همه از کمیت محصولاتشون یا کیفیت کارشون می‌دزدند و اسمش رو می‌گذارند زرنگی .

من نمی‌فهمم چرا هر بار که می‌رم خرید با یک مقدار پول ثابت اجناس کم‌تری به من می‌دن .

من نمی‌فهمم چرا از وقتی همه چیز گرون شده خوردنی‌های خونه هم زودتر تموم می‌شه .

من نمی‌فهمم چرا وقتی مردی رانندگی می‌کنه و زنی کنارش نشسته ، اگه نامزد باشن زن به صورت مرد نگاه می‌کنه ، اگه ازدواج کرده باشند زن به روبه‌رو نگاه می‌کنه و اگه این قدر از ازدواجشون گذشته که بچه داشته باشند زن از شیشه‌ی سمت راست به بیرون نگاه می‌کنه .

من نمی‌فهمم چرا توی هیچ قرعه‌کشی هیچی برنده نمی‌شم .

من نمی‌فهمم چرا همه توی امور خصوصی دیگران دخالت می‌کنند ، حتا خودم .

من نمی‌فهمم چرا در حالی که اتاق خودم تا دوره‌ی دبیرستان همواره ریخت و پاش بوده جون دخترک رو برای مرتب کردن اتاقش می‌گیرم .

من نمی‌فهمم چرا وقتی دارم درباره‌ی مقصر بودن قهرمان در مورد آسمون یک ساعت پیش حرف می‌زنم قهرمان درباره‌ی مقصر بودن من در مورد ریسمون ده سال پیش سخن‌رانی می‌کنه .

من نمی‌فهمم چرا این سی اچ او اس مامی‌های ( کپی‌رایت این اصطلاح به آلوچه‌خانوم تعلق دارد ) شرکت حقوق سه ماه زمستون من رو نمی‌دن .

من نمی‌فهمم چرا تمام لباس‌های شسته‌شده‌ی منزل ما برای تا شدن فقط به دست من نگاه می‌کنند .

من نمی‌فهمم چرا توی هر خونه‌ای تمام اتفاقات تقصیر خانم خونه است ، حتا سوختن لامپ راه‌رو .  

من نمی‌فهمم روشن موندن تایمر چراغ راه‌پله‌ی خونه‌ی ما تقصیر کدوم‌یک از ما شش زن ساکن در ساختمانه .

من نمی‌فهمم چرا باید نون سنگک بخرم سی‌صد تومن .

من نمی‌فهمم چرا حالم داره از همه چیز به هم می‌خوره .

من نمی‌فهمم چرا کسی که ساعت 30/8 صبح روزهای جمعه می‌آد راه‌پله رو تمیز کنه فقط زنگ خونه‌ی ما رو می‌زنه که در رو باز کنیم .

من نمی‌فهمم چرا هم ماشین و هم خونه یهو با هم کهنه شدند .

من نمی‌فهمم چرا هم‌سایه‌ها کثیفی و ترک‌خوردگی و کهنگی رنگ دیوار راه‌رو رو نمی‌بینند .

من نمی‌فهمم چرا وقتی برای خانمی که داره با دو تا بچه که دستشون رو نگرفته از جایی که خط عابر پیاده نیست و درست در سایه‌ی پل عابر پیاده که از قضا پله‌برقی هم داره از خیابون رد می‌شه به اعتراض بوق می‌زنم برمی‌گرده و با داد و فریاد به من فحش می‌ده .

من نمی‌فهمم چرا باید پودر ماشین لباس‌شویی رو که روش نوشته شده « قیمت برای مصرف کننده 3300 ریال » بخرم 500 تومن .

من نمی‌فهمم چرا این‌جوری به هم ریختم .

من خیلی چیزها رو نمی‌فهمم .

من نمی‌فهمم .      

نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 26 آوریل, 2008

امروز آپ نمی‌کنم .

نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 23 آوریل, 2008

روسپی و راهب

راهبی در نزدیکی معبدی زندگی می کرد . در خانه ی روبرویش ، یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می‌دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ، تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناه‌کاری . روز وشب به خدا بی‌احترامی می‌کنی . چرا دست از این کار نمی‌کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی‌کنی …؟!

زن به شدت از گفته‌های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و هم‌چنین از خدا خواست که راه تازه‌ای برای امرار معاش به او نشان بدهد . اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد …

بعد از یک هفته گرسنگی ، دوباره به روسپی‌گری پرداخت ، اما هر بار که خود را به بیگانه‌ای تسلیم می‌کرد از درگاه خدا آمرزش می‌خواست …

راهب که از بی‌تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشم‌گین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناه‌کار ، می‌شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده‌اند !!! و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد ، هر مردی که وارد خانه می‌شد ، راهب ریگی بر ریگ‌های دیگر می‌گذاشت .

مدتی گذشت …

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می‌بینی ؟ هر کدام از این سنگ‌ها نماینده‌ی یکی از گناهان کبیره‌ای است که انجام داده‌ای ، آن هم بعد از هشدار من . دوباره می‌گویم : مراقب اعمالت باش !

زن به لرزه افتاد ، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت ، اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا ، کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت‌بار آزاد می‌کند ؟

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز ، فرشته‌ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا ، از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد …

روح روسپی بی‌درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین ، روح راهب را به دوزخ بردند ! در راه راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا ،این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی‌ام را در فقر و اخلاص گذرانده‌ام به دوزخ می‌روم و آن روسپی که فقط گناه کرده به بهشت می‌رود ؟!

یکی از فرشته‌ها پاسخ داد : ” تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می‌کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می‌کردی ،این زن روز و شب دعا می‌کرد . روح او پس از گریستن چنان سبک می‌شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم ، اما آن ریگ‌ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! “    

 

 

 

پ.ن. از کتاب : ” پدران . فرزندان . نوه ها “  نوشته‌ی پائولو کوئلیو

نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 22 آوریل, 2008

بدون شرح !!

چند نوشته‌ی کاملا منطقی ، از چند نفر آدم که کاملا بدون پیش‌داوری و بدون حب و بغض و بدون توهین و تنها از روی محبت و روشن‌گری در مورد پست « کودک بیست و چهار ساله » نظر دادند :

 

فرشته :

به نظر من یه کودک یه احمق نیست بلکه ساده است ، بی شیله و پیله . این قضاوتتون در مورد آدمی که شاید بیش از دو روز نمی‌شناسیدش بسیار چندش‌آوره ، از آدمی فرهیخته مثل شما بعیده این‌جور به یه جوون با آرزوهای شاید کوچیکش بخندید.

خوشحالم در کشوری زندگی می‌کنم که هیچ‌کس به کسی بابت اسم و فامیلش نمی‌خنده ، هرچند اون یه اسم چند سیلابی باشه که به سختی بتونه تلفظ بشه .

 

یکی :

می خوای بگی خیلی جذاب و خواستنی هستی که حتی یه بچه هم ازت نمی‌گذره ؟؟؟

 

نویسنده نداره :

اه اه اه خیلی مسخره شدی فکر می‌کنی کی هستی؟ یا فقط تو تحصیل کردی و شاغلی ؟

شایدم گول هیکل گنده‌ات رو خوردی که انقد از بالا به همه نگاه می‌کنی و به خودت اجازه می‌دی شخصیت دیگران رو تحقیر کنی چاقالوی افاده‌ای

 

زارا :

واقعا هدفت چی بود که سوارش کردی؟

خیلی مشنگی

اتفاقا تو یک کودک 33 ساله هستی که با داشتن شوهر و بچه هنوز چنین حرکات جلفی ازت سر می‌زنه

 

نویسنده نداره :

تو یک احمق از خودراضی هستی که فقط فکر میکنی از همه بالاتری

 

حبیبی :

نه مثل اینکه سرکار یکی کم ته!!

خجالت هم خوب چیزیه! اصلا برای چی سوارش کردی خانم محترم؟ واقعا شوهرت خیلی تو رو تحمل می‌کنه.

اون پسر در عوالم خودش بوده تو یک زن 33 ساله هستی دنیای تو با اون فرق داره این که مشخصه.

حالا ببین می‌گم حیف بود چرا شماره‌اش رو ریختی دور ؟ گه‌گداری یه زنگی هم بهش می‌زدی. طوری نمی‌شد.

چقدر هم پررویی که میای اینا رو با چنین شجاعتی می‌نویسی

جدی منظورت از این کار چیه؟

مثلا اگر به نظرتو از طبقه پایین نبود. سنش کم نبود. خوش‌لباس بود خوش‌صحبت بود آدم حسابی بود شماره‌اش رو دور نمی‌ریختی.باهاش چه کار می‌کردی

نه بگو دیگه بگو

————————————————————————————————————————————–

مه فشاند نور و سگ عوعو کند

هرکسی از طینت خود می‌تَنَد

 

یعنی واقعا فهمیدن منظور من این‌قدر سخت بود ؟؟؟

نگاشته شده توسط: ساروِی کيجا | 20 آوریل, 2008

کودک بیست و چهار ساله

روز دوم کار توی شرکتی که تو کارمندش هستی ، هنوز ظهر نشده که می‌فهمم من و مدیران شرکت به درد کار کردن با هم نمی‌خوریم .

وقت خداحافظی ، مدیر فروش می‌گه دم در منتظر می‌شه که پیش از رفتن حتما ببیندم .

از در بیرون می‌رم و می‌بینم نیست . تا دم در برج می‌رم و می‌بینم نیست . برمی‌گردم بالا و نیم طبقه هم بالاتر می‌رم می‌بینم نیست . حوصله‌اش رو ندارم چون بیش از اندازه حرف می‌زنه اما رفتن بدون دیدنش رو بی‌ادبی می‌دونم . نهایتا به این نتیجه می‌رسم که بعدا تلفن کنم و بگم پیداتون نکردم .

می‌پیچم توی فرعی کنار برج که ماشین رو کمی جلوتر پارک کرده‌ام . مدیر فروش و تو ایستاده‌اید توی سایه‌ی تابلوی بانک تجارت و مدیر فروش سیگار می‌کشه و بی‌وقفه حرف می‌زنه .

می‌ایستم و مدیر فروش با کت و شلوار و کراوات و موهای سفید و سبیل سیاه به دقت اصلاح شده‌ی نوک‌تاب‌داده بابت سیگار بدبوی مزخرفش عذر می‌خواد و می‌گه فقط وقتی عصبی می‌شه سیگار می‌کشه و امروز از رفتن من عصبی و ناراحت شده و غیره .

تو روی پای چپ تکیه کرده‌ای و کیف بزرگت رو با دست راست گرفته‌ای و با لب‌خند به ما نگاه می‌کنی .

نگاهت می‌کنم و می‌بینم که عجیب شبیه سامی هستی منهای چشم‌های رنگی زیباش و فکر می‌کنم تو چشم‌های تیره و پوست بدرنگی داری و سامی وقتی بزرگ بشه از تو زیباتر خواهد شد و تو زیادی لاغری و سامی وقتی بزرگ بشه از تو خوش‌هیکل‌تر خواهد شد و تو لباس‌هات رو بی‌سلیقه انتخاب کرده‌ای و سامی وقتی بزرگ بشه از تو شیک‌پوش‌تر خواهد شد و از تجسم سامی بیست و چند ساله توی دلم قند آب می‌شه و بهت لب‌خند می‌زنم و می‌پرسم ” شما چرا بیرونید ؟ جایی می‌رید ؟ ”

به لب‌خند من جواب می‌دی و می‌گی ” اخراجم کردند ”

مدیر فروش یک‌نفس حرف می‌زنه که قراره در شرکتی بسیار بزرگ و معتبر قائم‌مقام مدیرعامل بشه و ما عزیزانش هستیم و ما رو با خودش خواهد برد و ما لیاقت داریم که ماهی دو میلیون تومن حقوق بگیریم و این‌ها آدم‌های کلاه‌برداری هستند و من چه خوب کردم نموندم و تو نگران نباش چون چیز مهمی رو از دست نداده‌ای و ما آینده‌ی درخشانی خواهیم داشت و باید دائم با ایشون در تماس باشیم و غیره .

در فرصتی که بین وراجی‌های بی‌پایانش پیدا می‌شه می‌گم که دائم بهش زنگ خواهم زد و خداحافظی می‌کنم و رو می‌کنم به تو که بسیار درهم‌ریخته به نظر می‌رسی و می‌گم ” من تا نیایش می‌رم ، اگه مسیرتون هست برسونمتون ”

کم و بیش انتظار دارم که پیشنهادم رو رد کنی . فورا می‌گی که بله ، حتما با من می‌آیی و فقط باید یک سوال خصوصی از مدیر فروش بپرسی ، بهت می‌گم که ماشین کمی جلوتره و منتظرت خواهم موند .

هنوز قفل فرمون رو باز نکرده‌ام که می‌رسی . همین که می‌نشینی از ولنگار نشستنت می‌فهمم که یا از خانواده‌ی سطح پایینی هستی ، یا فکر کرده‌ای من چون از تو خوشم آمده بهت لب‌خند زده‌ام و پیشنهاد رسوندنت رو داده‌ام . ازت می‌پرسم مسیرت کجاست و تو می‌گی ” خونه‌مون که شرق تهرانه ، با شما تا شهرک غرب میام و بعد با خطی برمی‌گردم ” . توی دلم آواز می‌خونم : منو نشناختی .. نه .. منو نشناختی .. و پیش از این که صدایی بشنوی و پرروتر بشی ضبط ماشین رو خاموش می‌کنم و بهت می‌گم من شهرک غرب نمی‌رم و فکر می‌کنم اگه پارک‌وی پیاده شی راحت‌تر باشی ، و تو می‌گی ” نه ، تا همون شهرک غرب میام ، از اون‌جا راحت‌تره ” و من توی دلم می‌گم وقتی توی این آفتاب سر ظهر وسط بزرگ‌راه پیاده‌ات کردم حالت جا میاد .

ازم می‌پرسی چرا نموندم و دارم برات دلایلم رو می‌گم ، که تجربه‌ی سال‌ها کار به من ثابت کرده شرکت خانوادگی جای کار کردن نیست و جایی که رییس هیات مدیره شوهر مدیرعامله و مدیر بازرگانی پسرشون و مدیر فنی عروسشون ، قوانین هر روز بر اساس رابطه‌ی این‌ها تغییر خواهد کرد و بسته به این که کدومشون با کدومشون دعوا کرده‌اند ، تبعاتی که کارمندها تحمل می‌کنند کم و زیاد خواهد شد . بهت می‌گم که حتا در همین یک روز و نیم ، نتونسته‌اند سر قرارهایی که موقع مصاحبه گذاشته‌ایم بمونند و شرایط من رو که پذیرفته بودند رعایت نکرده‌اند . بهت می‌گم دی‌شب با هم‌سرم کلی سر این موضوع خندیده‌ایم که خانم مدیرعامل وسط راه‌‌روی شرکت به مدیر فنی که عروسشه گفته ” تو فقط راه برو و بخور ، یک وقت کار نکنی‌ها … ” و تو می‌گی ” پس شما شوهر هم دارید … ”

توی دلم می‌گم تو با خودت چه فکری کردی ابله‌جان ، و بدون توجه به حرفت دوباره سخن‌رانی در زمینه‌های کاری رو شروع می‌کنم و برات از ساعت کاری می‌گم که باید 44 ساعت در هفته باشه و این‌ها خیلی راحت به بهانه‌ی ساعت ناهار 50 ساعت از کارمندها کار می‌کشند در حالی که حتا ناهارخوری ندارند و همه پشت میزهاشون ناهار می‌خورند و این قطعا بیش از ده دقیقه طول نمی‌کشه و من به هیچ عنوان نمی‌تونم پنج‌شنبه‌ها کار کنم چون پنج‌شنبه‌ها مهد دخترم تعطیله و من هم کلی کار اداری و بانکی دارم که باید انجام بدم و تو می‌گی ” عجب ، شما بچه هم دارید ؟؟؟ ”

این بار سوال کرده‌ای و بهت پاسخ مثبت می‌دم و تو لم می‌دی و شروع می‌کنی به صحبت که توی یک شرکت بزرگ و عالی که در زمینه‌ی کاری‌اش در خاور میانه تک بوده دو سال کارشناس فروش بوده‌ای و حقوقت دویست هزار تومن بوده و ناهار هم داشته‌اید و پنج‌شنبه هم تعطیل بوده‌اید و وقتی استعفا داده‌ای بهت گفته‌اند اگه بمونی 50 تومن به حقوقت اضافه می‌کنند و تو نمونده‌ای . حساب می‌کنم شش سال و دوازده سال مدرسه و چهار سال دانش‌گاه و دو سال سابقه‌ی کار ، می‌شه بیست و چهار سال و فکر می‌کنم آیا سربازی رفته‌ای یا نه و فکر می‌کنم به قیافه‌ات نمیاد و فکر می‌کنم من در بیست و چهار سالگی چه‌قدر عاقل‌تر از تو بودم و چه‌قدر زندگی کرده بودم و باز گوش می‌دم به حرفت که داری می‌گی این‌جا که کار گرفته‌ای باز حقوقت دویست هزار تومن بوده اما بدون ناهار و بدون تعطیلی پنج‌شنبه و می‌زنی توی پیشونی‌ات که ” تازه دی‌شب مامانم برام ظرف غذا خریده ، چه جوری برم بگم اخراج شدم ؟ ”

از این همه کودکی‌ات خنده‌ام می‌گیره و بهت می‌گم خب بگو خودم اومدم بیرون ، و بهت می‌گم که حالا با دو سال سابقه‌ی کار می‌تونی حقوق بیش‌تری درخواست کنی و این قدر از بالا بهت نگاه می‌کنم تا بالاخره می‌فهمی تو کجایی و من کجا و کمی خودت رو جمع و جور می‌کنی .

به پارک‌وی که می‌رسیم تقریبا می‌زنم کنار و دوباره بهت می‌گم من شهرک غرب نمی‌رم و به‌تره که همین‌جا پیاده شی و تو باز معتقدی که از شهرک غرب راحت‌تری چون اون‌جا ماشین خطی هست .

توی چمران می‌گی که یادت رفته تلفن مدیر فروش رو بگیری و بهت می‌گم که من شماره‌اش رو دارم و بهت خواهم داد اما بهش اعتماد نکن چون حرف‌هاش پایه و اساسی نداره و چرت و پرته . با حرارت ازش دفاع می‌کنی و می‌گی که او به زودی در شرکتی بسیار بزرگ و معتبر قائم‌مقام مدیرعامل خواهد شد و این موقعیت شغلی رو نباید از دست بدیم و باید حتما باهاش در تماس باشیم تا این شغل نون و آب‌دار با دو میلیون تومن حقوق رو بگیریم ، اگرچه با توجه به این که تمام امور این شرکت حول محور مدیر فروش می‌چرخه بعیده که بگذارند از این جا بره .

بهت می‌گم من بعد از این همه سال کار کردن اگر آدم‌ها رو نشناسم باید برم بمیرم و شاهدم این که مگه تو رو خودش تایید و استخدام نکرده و قبولت نداره و عزیزش نیستی و بالیاقت و همه چیز تموم نبودی ؟ اگه همه‌ی مدیران شرکت گوش به فرمان ایشون ایستاده‌اند چرا تو اخراج شدی ؟  

بهت نمی‌گم که مدیر فروش این توهم رو داره که توی اتاقش دوربین کار گذاشته‌اند و تلفن‌هاش رو هم ضبط می‌کنند . بهت نمی‌گم که مدیر فروش دوربین کار گذاشته شده در کولر اتاقش رو به من نشون داد و من توی اینترنت جست‌وجو کردم و دیدم که تمام کولرهای اون کارخونه که تحت همین نام و شماره‌ی مدل طبقه‌بندی شده‌اند همون دایره‌ی کوچک شیشه‌ای رو روی بدنه‌شون دارند . بهت نمی‌گم که مدیر فروش در اولین روز کاری من برام تعریف کرد که چندی پیش دختری در اون‌جا کار می‌کرده و یک بار کیفش رو با در باز توی اتاق آقای مدیر فروش جا گذاشته و وقتی مدیر فروش رفته کیفش رو برداره و ببره بهش بده دیده که مایوی دختره درست روی وسایل کیفشه . بهت نمی‌گم که مدیر فروش با موهای سفیدش فکر می‌کرد دختره این کار رو کرده تا او رو از راه به در ببره . بهت نمی‌گم که مدیر فروش در اولین روز کاری من و دومین دیدارم با او ، در ادامه‌ی همین ماجرا و در تایید خودش گفت ” خاک بر سر مردی که با دیدن یک شورت و کرست از راه به در بشه ، مردک بی‌چاره مگه خواهر و مادر خودت شورت و کرست نمی‌پوشند … ”

بهت هیچی نمی‌گم و می‌گذارم تو هم در توهم فوق‌العاده بودن مدیر فروش و حقوق دو میلیون تومنی آینده‌ات بمونی .

ولنجک رو رد کرده‌ایم که می‌گی حیف که تمام مصاحبه‌هات رو نرفته‌ای و سررسیدت رو ورق می‌زنی و می‌گی امروز عصر می‌تونی جایی در میدون توحید بری مصاحبه‌ی کاری بدی و از من می‌پرسی بری یا نه و من که دیگه از ولو بودن تو توی ماشینم حالم به هم می‌خوره بهت نمی‌گم که هیچ آدم احمقی از شرق تهران نمیاد میدون توحید کار کنه و روزی چهار ساعت در راه باشه .  

کمی مونده به خروجی نیایش تصمیمت برای رفتن قطعی می‌شه و از من می‌پرسی ” چه‌طور می‌تونم برم میدون توحید ؟ از شهرک غرب خطی برای میدون توحید هست ؟ ”

برای هزارمین بار بهت می‌گم من شهرک غرب نمی‌رم . شاید تو فکر می‌کنی بزرگ‌راه نیایش مستقیم به میدون صنعت می‌رسه . یا شاید فکر می‌کنی همه‌ی راه‌ها به شهرک غرب ختم می‌شه . بهت می‌گم از همین چمران صاف با یک تاکسی می‌رسی به میدون توحید اما من دیگه به خروجی نیایش رسیده‌ام و نه می‌تونم سر خروجی بایستم و تو رو پیاده کنم ، نه می‌تونم وقتی پیچیدم توی رمپ بایستم ، نه می‌تونم برم بعد از خروجی بایستم و سپس با استفاه از دنده عقب برگردم و برم توی خروجی نیایش . بهت می‌گم باید زودتر می‌گفتی .. می‌گی مهم نیست و راحت از روی پل پیاده برمی‌گردی تا … حالا وسط پل ولایت هستیم و تو با دیدن طول پل و آفتاب سر ظهر حرفت رو نیمه‌کاره می‌گذاری و چشم می‌دوزی به پل ولایت که انگار تا حالا ندیده‌ای‌اش و من توی دلم می‌خندم .

اولین جایی که می‌تونم کنار می‌زنم . برای تو که حاضر نیستی بری حقوق این مدت کار کردنت رو درخواست کنی و می‌گی نمی‌ارزه ، با ماشین حساب موبایلم طلبت رو حساب می‌کنم . چشم‌هات گرد می‌شه و می‌گی من همین فردا صبح می‌رم حقوقم رو می‌گیرم . بهت نمی‌گم که به نظر من زیاد شانسی نداری . شماره‌ی مدیر فروش رو بهت می‌دم . شماره‌ی خودت رو به من می‌دی که دائم با تو و مدیر فروش در تماس باشم تا در موقعیت شغلی آینده‌مون به‌تر با هم کار کنیم . شماره‌ات رو روی همون کاغذ زیر شماره‌ی مدیر فروش می‌نویسم و فامیلی‌ات به خنده‌ام می‌اندازه و توی دلم می‌گم باش تا بهت زنگ بزنم . بالاخره پیاده می‌شی که بری میدون توحید مصاحبه . بالاخره با من نمی‌آی شهرک غرب !!

راه که می‌افتم کاغذ شماره‌ها رو مچاله می‌کنم و می‌اندازم توی نایلون آشغال زیر پام .

دقیقه‌ای بعد از رفتنت ، دیگه در زندگی من جایی نداری . فکر می‌کنم کاش وسواس آشغال نریختن توی خیابون رو نداشتم و می‌تونستم مثل فیلم‌ها کاغذ رو پاره کنم و خرده‌هاش رو از پنجره‌ی ماشین در باد رها کنم … شاید حتا جلوی چشم‌های تو ، که این قدر کودکی .    

 

 

 

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها