اول صبح، صفحهی تصاویر گوگل را باز کرده بودم تا به رسم هر ساله، عکسی مناسب حال پیدا کنم و روز جهانی زن را در وبلاگم تبریک بگویم. همزمان، فیسبوک را باز کردم تا ببینم دنیا دست کیست. نخستین پیغامی که خواندم این بود که وبلاگم در ایران دیگر با فیلترشکن هم باز نمیشود و به دستور مقامات قضایی مسدود شده است. وارد بخش مدیریت وبلاگم شدم تا نجاتش بدهم، دیدم نوشته است «در حساب شما وبلاگی وجود ندارد». به همین سادگی.
خب، من گریستم. به همین سادگی.
و به همین سادگی، در روز 8 مارس 2010، روز جهانی زن، یک وبلاگ تقریبا هفت ساله ی زنانه که نه سیاسی بود و نه از خط قرمزهای رژیم اسلامی عبور میکرد، به پایان رسید. این شاید هدیهی روز جهانی زن بود برای من، از سوی برادران نازنینم در رژیم اسلامی.
وبلاگم را که باز میکنم، با خط درشت و قرمز رنگ نوشته است «دسترسی به وبلاگ مورد نظر طبق دستور مقامات قضایی امکانپذیر نیست». تا همین دیروز، همین دیروز که تبریک تولد همسرم را در آن نوشتم، روی صفحهاش نوشته میشد «دسترسی به این سایت امکانپذیر نمیباشد» و من دلم خوش بود که فیلترشکن هست، و تنها در ایران است که «دسترسی به این سایت امکانپذیر نمیباشد». امروز اما دسترسی به این سایت برای خود من هم امکانپذیر نیست. برای خود من که تقریبا هفت سال از زندگیام، اولویت نخست روزانهام سر زدن به این صفحهی قهوهای دوستداشتنی بود.
شش سال و نه ماه کم نیست. وقتی شروع به نوشتن کردم حتا سی ساله هم نبودم. امروز از سی و پنج سالگیام هشت ماه گذشته است. وقتی شروع به نوشتن کردم مادر نبودم. امروز دخترم شش ساله است. وبلاگم از دخترم هم بزرگتر بود. وبلاگم زودتر از دخترکم به دنیا آمده بود.
وبلاگهای دیگری هم دارم اما این یکی.. این یکی خورشید منظومهی وبلاگهایم بود.
احساس میکنم عزیزی را از دست دادهام.
میتوانم دستی را که روی آیکونی/ دکمهای/ چیزی که نمیدانم چیست و رویش چه نوشته است/ کلیک کرد تا وبلاگ من از دسترس هر کسی، حتا خودم، خارج شود بشکنم. حتا میتوانم روی سنگ قبری بنویسم «به دنیا آمده در 6 خرداد 1382 / از دنیا رفته در 17 اسفند 1388″ بعد بنشینم سر مزارش اشک بریزم.
نخستین تصمیمم این بود که وبلاگی دیگر بسازم و از نو آغاز کنم. احمقانهترین تصمیمم این بود که دوباره در پرشینبلاگ بنویسم. بهترین تصمیمم این بود که بروم حمام، همهی اشکها و دردها را بشویم و چون بلاگری تازه متولد شده بنشینم برای آغاز دوبارهام تصمیم بگیرم.
شاید این بار نامش را بگذارم ققنوس.
من از این آتش برخواهم خاست.