نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 27 مه, 2017

چهارده سالگى

IMG_3055

ساروى‌كيجا چهارده ساله شد

Advertisements
نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 20 اوت, 2016

Last seen recently..

اوايلى كه اتفاق مى‌افته، غر مى‌زنى. وسط حرف‌هاى خوب و «قربونت برم»ها و «فدات بشم»ها، يه تك‌مضراب مى‌اندازى كه «ديشب بدون شب به خير گفتن خوابيدى‌ها..»، و طرف گاهى مى‌گه «آره خسته بودم، نفهميدم كى خوابم برد»، گاهى مى‌گه «نمى‌شد.. گير نده حالا..»، و گاهى هم به روى خودش نمى‌آره و زيرسبيلى رد مى‌كنه..

بعد كم‌كم دفعات شب به خير نگفتن‌هاى شبانه و سلام نكردن‌هاى اول صبح كه زياد شد، ديگه وسط غر زدن‌هاست كه گاهى يادت مى‌افته يه تك‌مضراب «قربونت برم» و «فدات بشم» هم بندازى. هى ميزان توجه طرف كمتر مى‌شه و هى ميزان غر زدن تو بيشتر. 

همين طور كه ماجرا پيش مى‌ره، به ناله كردن و خواهش و تمنا هم بيفتى شايد. همين طور كه زن وابسته‌ى درونت صورت خودش رو با ناخن مى‌خراشه و موهاش رو پريشون مى‌كنه و گلوله گلوله اشك مى‌ريزه، تو با حداكثر ملايمت ممكن براى طرف تايپ مى‌كنى «آخه چرا صبح كه آنلاين مى‌شى حرف نمى‌زنى!؟ تو كه مى‌دونى من چقدر انتظار مى‌كشم تا بيدار شى..»، و طرف.. هى واى من.. مى‌خونه و در سكوت آف مى‌شه..

بعد ناراحتى‌هاى فروخورده‌ات تبديل به خشم مى‌شن و غر و ناله و تمنا تبديل به جر و بحث و دعوا. به قول دوستى، ادبيات صحبتتون زشت مى‌شه. تو درد مى‌كشى و به پهناى صورتت اشك مى‌ريزى و طرف بهت مى‌گه روانى.. مى‌گه تو نرمال نيستى.. مى‌گه جمع كن اين بچه‌بازى‌ها رو.. و تو جمع مى‌كنى، چون با همه‌ى بى‌توجهى‌ها و بداخلاقى‌هاش هنوز دوستش دارى. خرى خب. 

اما هر چقدر هم اداى آدم بزرگ‌ها رو در بيارى، هر چقدر سعى كنى منطقى و آروم باشى، هر چقدر بكوشى خرابى‌ها رو ترميم و ترك‌ها رو پر كنى، هيچ چيز تغيير نمى‌كنه. هيچ چيز به شكل روزهاى اول در نمياد. ديگه نه از شب به خير خبريه، نه از سلام. ديگه اسمش رو كه تايپ مى‌كنى «جانم» جواب نمى‌گيرى؛ اوايل تبديل مى‌شه به «بله» و اواخر به «بگو». 

تا بالاخره مى‌رسه روزى كه تنظيمات اپليكيشن ارتباطى‌تون رو جورى تغيير مى‌ده كه ديگه نبينى كى آنلاين و كى آفلاين شده، و تو مى‌مونى و در و ديوار خالى صفحه‌ى چتتون و يه چراغ هميشه خاموش. اون وقته كه ديگه نه غر مى‌زنى، نه مى‌نالى، نه مى‌جنگى، نه گريه مى‌كنى.. اون وقته كه ساكت مى‌شى.. براى هميشه ساكت مى‌شى.. 

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 27 مه, 2016

سيزده سالگى


ساروى‌كيجا سيزده ساله شد

 

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 28 نوامبر, 2015

Desperately waiting 

در زندگى يك حرف‌هايى هست كه هزاران بار مى‌شنوى و مى‌گويى، اما فقط يك لحظه، يك آن، يك وقت ناگهانى و مخصوص است كه معنايش را به جان در مى‌يابى. 

مثلاً يكى اهلى‌ات كند كه هر روز سر يك ساعت مشخص بگويد سلام.. بعد روزى بيايد كه ديگر آن اطمينان هر روزه نباشد.. ندانى.. بعد زمان برسد به حوالى ساعت موعود.. بعد آن ور قديمى مسلمانت به اين ور جديد بيست سال خداناباور مانده‌ات بگويد خدا اميدت را نااميد نكند…. بعد تو جا بخورى كه هى واى من.. معنى اميدم نااميد نشود اين بود..

خدا كجاست؟ بيايد نشان بدهد توانايى‌اش را.. بيايد سلام كند..بيايد باشد.. بماند.. 

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 27 نوامبر, 2015

رفيقم كجايى…

از مسخره‌ترين وقت‌هاى زندگى آن لحظه‌اى است كه دارى خوب و خوش و خرم و حتى كمى عاشقانه با رفيق بسته به جانت چت مى‌كنى و ناگهان درى به تخته مى‌خورد و اتفاقى مى‌افتد كه از كنترل هر دوى شما خارج است و تو دارى آرام آرام بالا و پايين و پس و پيش اتفاق را بررسى مى‌كنى و دنبال دليل و چاره مى‌گردى اما رفيق آن همه فشار را بر نمى‌تابد و سرخ از خشم فرياد مى‌زند و اينترنت را.. رابطه را.. تو را.. ترك مى‌كند. 

نه. 

اين از مسخره‌ترين وقت‌هاى زندگى نيست. 

از مسخره‌ترين وقت‌هاى زندگى آن لحظه‌اى است كه مستأصل از نبودن رفيق، گوشى را به كنارى پرت مى‌كنى و به آشپزخانه مى‌روى تا ظرف‌هاى شام را در ماشين ظرف‌شويى بچينى، اما مچ خودت را جلوى پنجره مى‌گيرى، وقتى كه خيره به آسمان، با بغض و اندوهى كه تمام اندرونت را انباشته و هر لحظه از گوشه‌ى چشم‌هايت لب‌پر مى‌زند، احساس مى‌كنى ديگر به هيچ كجاى جهان وصل نيستى.. سقوط.. سقوط.. سقوط.. 

نه. 

حتى اين هم از مسخره‌ترين وقت‌هاى زندگى نيست. 

از مسخره‌ترين وقت‌هاى زندگى نيمه‌شب پس از خداحافظى است… آن لحظه كه خانه را زودتر تعطيل مى‌كنى و مى‌روى توى تاريكى زل مى‌زنى به آن چراغ كوچك بالاى صفحه كه نشان مى‌دهد رفيق مى‌آيد.. حرف نمى‌زند.. مى‌رود.. 

ترانه‌ى “كجايى” از چاوشى را روشن مى‌كنى و مى‌گذارى صدها بار تكرار شود و اشك.. اشك.. اشك.. 

رفيقم كجايى

دقيقاً كجايى

كجايى تو بى من

تو بى من كجايى 

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 24 نوامبر, 2015

دیگه زیادی دوریم…

خنده‌هاتو دیدم تو یه صورت دیگه.. دلم لرزید…

سه‌شنبه‌ی پیش و از یک پیغام واتزآپی شروع شد. هم‌دانشکده‌ای سال‌های دور، یک فیلم کوتاه شر کرد، از این‌ها که در سکوت داری تماشا می‌کنی و ناگهان یک تصویر زشت توی صورتت فریاد می‌زنه. اعتراض کردم. خواست از دلم در بیاره. برای جبران مافات، یک فیلم کوتاه فرستاد…

من رو گذشته‌ام چشم بسته بودم.. تو به آینده‌ام شک داشتی..

 درگیر صداش شدم.. بد طور..

من که هر روزم، تو فکر تو بود.. می‌خواستم بیام، ولی خب انگیزه نبود..

حتی درگیر شعر رپش که کیلومترها با سلیقه‌ی من فاصله داره..

من بی تو تموم شده بودم.. تو سرمو بریدی، حروم شده بودم.. این آخریا همون شده بودم که تو خواستی، جوون شده بودم.. من بی کاستی، یه چیزی بهت بگم.. وا راستی، بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم من.. پر از شک… پر از شک………

روزی بیست بار.. سی بار.. بهش گوش می‌دم. نمی‌دونم صداش چه حسی داره که این جور به دلم نشسته.

چقده تنگ شده دلم واسه چشات.. که بهم اخم کنه یه کم.. کم.. کم نی.. ندیدمت تا حسابش دستم نی.. و شده یکی دو سه سال.. چی؟ تو می‌گی کمتره یعنی؟ حسابش دستته.. هم می دونی چند ساله پریدی تو رفتی و ندیدی..

فن «معین زد» شدم.

رسماً.

من همه رو پس زدم.. مسخره است، نه؟ نه؟ مسخره است.. نه نه، مسخره است.. مسخره است..

Moeinz, خنده هاتو ديدم

پى‌نوشت: نمى‌دونم چه بلايى سر لينك اومده. اگه باز نشد، همين اسم رو در يوتيوب سرچ كنيد. 

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 27 مه, 2015

دوازده سالگی

Candles

ساروی کیجا دوازده ساله شد

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 27 مه, 2014

یازده سالگی

800px-Blue_candles_on_birthday_cake

ساروی کیجا یازده ساله شد

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 5 فوریه, 2014

آتش عشق تو در جان، خوش‌تر است…

یک سالی هست که جز در مسیرهایی که خیلی دورند، یا راه دیگری ندارند، در بزرگ‌راه رانندگی نمی‌کنم. بیشتر خوش دارم نرم‌نرمک در خیابان‌های آشنا و ناآشنا برانم و خانه‌ها و پارک‌ها و آدم‌ها و ماشین‌ها را تماشا کنم. خوش دارم همین طور که رادیوی کیس‌اف‌ام روشن است و رایان سیکرست از زمین و آسمان حرف می‌زند و ترانه‌های تکراری پخش می‌کند، با خودم بگویم گوشواره‌ی این پسرک ماشین کناری را ببین چه بدقواره است، آن خانمی که دارد سگش را می‌گرداند چه موهای قشنگی دارد، یادم باشد بیاییم در این پارک گردش کنیم، این خانه را اگر مفت به من بدهند نمی‌خواهمش (که خب البته دروغی است بس بزرگ و خانه که سهل است، آلونکی را هم مفت بدهند به دیده منت دارم) و از این قبیل. این رانندگی‌ها بهترین فرصت است که به عادت دیرینه‌ام بپردازم (که دست مادرم بابت ایجاد این عادت شیرین در من، درد نکند) و همه چیز را بخوانم، پلاک ماشین‌ها، اسم کوچه‌ها، تابلوی مغازه‌ها، برچسب روی شیشه‌ها، تابلوهای فروش خانه، شماره‌ی پلاک خانه‌ها، و واقعا همه چیز.

اوج خوشی هم که در ثانیه‌های ایستادن پشت چراغ قرمز است و بس. سعی می‌کنم بفهمم ماشین سمت راستی به چه کانال رادیویی گوش می‌دهد، سرنشینان ماشین سمت چپی در مورد چه حرف می‌زنند، صاحب ماشین جلویی چند تا بچه دارد (چندین سال است مد شده به تعداد افراد خانواده و سگ و گربه‌هایشان عکس‌برگردان می‌چسبانند به شیشه‌ی عقب) و راننده‌ی ماشین پشت سری چه شکلی است.

امشب در راه کلاس و درس و مدرسه، پشت چراغ قرمز ایستاده بودم. داشتم به تابلوی استارباکس نگاه و فکر می‌کردم بروم چای بگیرم یا نه. از شیشه‌ی سمت راننده‌ی ماشین سمت چپی یک کله‌ی کوچولو با دو تا گوش تیز بیرون آمد. سگی بود کلا دو وجب و نیم، اما پدرسوخته‌ی دو عالم. شیطنت از بندبند تنش بیرون می‌زد. دورادور با هم دوستی و عشق‌بازی و شوخی کردیم. برگشتم ماشین سمت راستی را نگاه کردم. یک زن و شوهر پیر درش نشسته بودند. البته وقتی می‌گویم پیر، منظورم پیر در مقیاس آمریکاست، نه ایران که حالا لابد به من و قهرمان هم می‌گویند پیر.

خانمه خیلی زیبا بود. از این پیرزن‌های خوشگل که توی فیلم‌ها نشان می‌دهند، با گوشواره‌های مروارید و ماتیک قرمز. موهای طلایی سفیدشده‌اش را مثل پیرزن‌های طبقه‌ی متوسط، در آرایشگاهی ارزان‌قیمت کوتاه نکرده بود که رد قیچی روی کوپ موهایش پیدا باشد، بلکه موهایش را حلقه حلقه و یک جور خوبی روی سرش مرتب کرده بود. دست‌هایش را که تکان می‌داد، ناخن‌هایش مرتب بود و یک انگشتر بزرگ داشت. داشت حرف می‌زد و لبخند روی لبانش بود. در حال صحبت، به آقای پیر راننده نگاه می‌کرد و نگاهش را مثل زن‌های بی‌حوصله‌ی ایرانی از پنجره به بیرون ندوخته بود. گاهی سرش را خیلی شیرین تکان تکان می‌داد.

بعد یک چیزی گفت و سرش را به عقب داد و قاه‌قاه خندید. آقای پیر هم شروع کرد به خندیدن. چند ثانیه‌ای دو نفری خیلی هم‌دل و خوب خندیدند. بعد هنوز خنده‌شان به پایان نرسیده بود که آقای پیر دست راستش را دراز کرد و با پشت انگشت‌هایش، گونه‌ی چپ خانم پیر را نوازش کرد. بعد چراغ سبز شد.

من هنوز دوازده مایل دیگر در پیش داشتم، و خب، تقریبا در همه‌ی این دوازده مایل تصویر زیبای آن نوازش آرام و عاشقانه در ذهنم بود. بارها از فکرم گذشت که «همدیگر را دوست دارند.. همدیگر را دوست دارند.. همدیگر را دوست دارند..»

نمی‌دانم چند سال است که همدیگر را دوست دارند، نمی‌دانم چقدر از سال‌های عمرشان، همدیگر را دوست داشته‌اند، نمی‌دانم کی بودند، از کجا می‌آمدند و به کجا می‌رفتند، ولی می‌دانم همدیگر را دوست دارند، همدیگر را دوست داشتند، حداقل در همان لحظه‌های کوتاه پشت چراغ قرمز..

نگاشته شده توسط: مهروش داداشیان ساروی | 3 فوریه, 2014

بالاخره چی خوندی الف. جون؟

الف. جون! دخترخانمی زیبا، خوش‌هیکل، حدودهای سی تا سی و سه ساله و هم‌کلاسی من در کلاس‌های کدینگ هستند. دوشنبه‌ی هفته‌ی پیش، سر جلسه‌ی اول کلاس سی-پی-تی با هم آشنا شدیم. فرمودند که چون توی ایران مهندسی نرم‌افزار!! خونده بودند، اومده‌اند کدینگ یاد بگیرند که بعد تشریف ببرند در مدارج عالی شغلی و به جای استفاده از کدها، خود کدها رو بنویسند!

بنده‌ی غافل از همه جا بی‌خبر هم به قول این فرنگی‌ها wow شدم و به‌به و چه‌چه هم کردم.

بعدتر فهمیدم که کدهای مورد استفاده‌ی ما هییییییییچ ربطی به برنامه‌نویسی کامپیوتر نداره. این که سهله، اصلا در جاهای معمولی و شرکت‌ها و ادارات در دست‌رس ماها نوشته و تعیین نمی‌شه و ایالتی هم نیست، بلکه دولت مرکزی کدهای بیمه رو تعیین و اعلام می‌کنه. سالی یک بار هم آپدیتشون می‌کنه.

همون دوشنبه‌ی گذشته، وقتی که جلسه‌ی اول کلاس آی-سی-دی شروع شد، تعداد ثبت‌نام‌کنندگان زیاد بود و تعدادی هم اضافه اومده بودند که ببینند اگه جا هست، از استاد کد بگیرند و ثبت نام کنند. این الف. جون هم جزو همین دوستان اضافه بود و همراه دو سه نفر دیگه ایستاده بود ته کلاس.

استاد برای این که بتونه بهتر تصمیم بگیره، از این دوستان اضافه بر سازمان سوال کرد که آیا بین شما کسی هست که در برنامه‌ی اچ-آی-تی باشه و برای فارغ‌التحصیل شدن، فقط معطل همین کلاس مونده باشه؟ در نهایت حیرت، الف. جون دستش رو بلند کرد. استاد ازش پرسید تو توی برنامه‌ی اچ-آی-تی هستی؟ الف. جون هم با اعتماد به نفس گفت بله. استاد پرسید و داری فارغ‌التحصیل می‌شی؟ گفت بله. استاد پرسید کی شروع کردی؟ الف. جون که متوجه شده بود یک جای کار ایراد داره، با تردید جواب داد ترم بهار پارسال. استاد گفت بهار پارسال شروع کردی و الان داری فارغ‌التحصیل می‌شی؟ من در مورد اچ-آی-تی حرف می‌زنم‌ها.. من خودم مدیر گروه اچ-آی-تی هستم‌ها… و این جا بود که الف. جون جا زد و گفت نه من دارم «بیلینگ» می‌خونم. و خلاصه کد ثبت نام رو نگرفت.

خلاصه الف. جون که کد ثبت نام رو نگرفته بود کلاس رو ترک کرد و من و ز. جون! فرصت رو مغتنم شمرده و پیرامون اون قضیه‌ی چاخان کردنش در مورد فارغ‌التحصیلی به غیبت پرداختیم. همون وقت بود که ز. جون میون صحبت‌ها گفت که الف. جون بهش گفته از ایران لیسانس فیزیولوژی!!! داره.

البته این بنده‌ی حقیر هیچی از رشته‌های مربوط به کسانی که دیپلم تجربی گرفته‌اند، نمی‌دونه. بنابراین بر شماست که بفرمایید لیسانس فیزیولوژی داریم توی ایران یا نه، و یا اگه به اسم دیگه‌ای شناخته می‌شه، اسمش چیه.

سه‌شنبه شد و رفتیم سر کلاس کامپیوتر-اپلیکیشن و اون یکی الف. جون که هم‌اسم این الف. جون مورد بحث ماست، نشست پیش من و همین جوری که در مورد کلاس‌ها و هم‌کلاسی‌های ایرانی حرف می‌زدیم، رسیدیم به الف. جون عزیز و این دوست تازه فرمودند که بله، ترم پیش با الف. جون کلاس «هلث‌کر ری‌ایمبرسمنت» داشته و خب طفلک با توجه به این که در ایران گرافیست!! بوده خیلی سختش بوده…

روز پنج‌شنبه سر کلاس «ترمینولوژی» من و غ. جون پیش هم نشسته بودیم که غ. جون گفت ئه راستی یادم رفت بهت بگم، من و الف. جون بالاخره تونستیم توی اون کلاس آی-سی-دی (که تعداد حاضران زیاد بود) ثبت نام کنیم، چون عده‌ی زیادی از بچه‌ها درس رو حذف کردند، ولی الف. جون نیامد ترمینولوژی رو هم برداره، آخه هفت هشت سال پیش این‌جا فوق لیسانس بیولوژی!!! گرفته و می‌خواد بره صحبت کنه که اگه می‌شه ترمینولوژی رو برنداره.

و این جوری شد که امروز صبح، سر جلسه‌ی دوم کلاس سی-پی-تی، و بعد در فاصله‌ی دو کلاس، و بعدتر در جلسه‌ی دوم کلاس آی-سی-دی، این‌جانب به شدت فاصله‌ی مطمئنه رو با این سرکار خانم الف. حفظ کردم، و منتظرم فردا که ف. جون رو می‌بینم ازش بپرسم راستی الف. جون چی خونده؟

شاید ف. جون بگه الف. جون دکترای روزنامه‌نگاری داره. چه می‌دونیم.

Older Posts »

دسته‌ها